تبليغاتX
la pluie
اینجا رو دیگه دوست ندارم . شاید یه وقت دیگه ، یه جای دیگه . اما فعلا تعطیله !
مرسی که اومدین و خوندین .
من دوست داشتم اینجا خونده بشم .


+ نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 10:59 توسط baran |


پیتزا هات و پاپ کورن یه طرف ، ایندیانا جونز هم طرف دیگه .
اینا خودشونو خفه کردن با این همه تبلیغ ، اما حالا خبری هم نبود . (یعنی در واقع مالی هم نبود :ي )
دیگه فیلم های اسپیلبرگه ! اما هریسون فوردش خوب بود ... ماچاپیچو رو هم خیلی خنده دار به فضا ربط داده بودن ، به قول بابک ، باشد که رستگار شویم . اگه ایران این فیلمو میخواستیم ببینیم ، کلی میزدنمون از بس آبکی بود :ي

+ نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387ساعت 10:48 توسط baran |

راستش ، آره ، زمانی بود که آرزوی عشق میکردم ، اما حالا دیگه موقع فوت کردن قاصدک ها فقط حرکتشونو نگاه میکنم و میدونم که عشق رو نباید آرزو کرد . نمیشه هم فوتش کرد . عشق یه چیز دیگه است ... یه چیزی تو خود آدما ، اصلا خودش اون توه ، دنبال چی میگردی ؟
حداقلش اینه که دیگه آرزویش نمیکنم .

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 5:39 توسط baran |

فکر نمیکردم این قدر زود آرزویم برآورده بشه .
من دیروز پرواز کردم .
با یه هواپیمای یه ملخه ی ۴ سرنشین . باورم نمیشد . همه ی شهر کوچیک و زیبامون زیر پاهام بود . همه ی اقیانوس ، همه ی دریاچه های کوچیک دور و بر ، همه ی جنگلا ، دانشگاه ، خونه ی خودم ، همه چیز چقدر کوچیک بودند ، چقدر اون بالا بدون هیاهو بود ، چقدر آروم ، چقدر پر نور ، چقدر این بندهایی که حرفاشونو زده بودم مسخره به نظر میومدن ، اون نیم ساعت بهترین نیم ساعت بی دغدغه ای بود که تا حالا داشتم ، اون قدر خوب بود که وقتی الان روی زمین راه میرم ، به نظرم همه چی کسل کننده و کند به نظر میان ، از اون بالا ، هیچ کدوم این چیزای مسخره ی پایین بند نیسن ، اصلا دیده نمیشن .
زندگی رو همیشه باید از یه کم بالاتر دید ...
من بزرگ شدم میخوام یه هواپیما بخرم ، خلبانی هم یاد بگیرم .
دیروز فوق العاده بود .

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 1:16 توسط baran |

دلم می خواست : بند از پای جانم باز می کردند
که من ، تا روی بام ابرها ، پرواز می کردم ،
از آنجا ، با کمند کهکشان ، تا آسمان عرش می رفتم ...

فریدون مشیری

پ.ن : اگه این همه بند نداشتیم ، یعنی زندگی یا زنده گی چطوری میتونست باشه ؟ بند بند وجود ... اگه یه جور دیگه بود یا اصلا نبود ... پرواز بی وزنی ... همین طوری محض دلخوشی بود ... تا آسمون عرش هم که بری ... آخرش اینجا زمینه ، یه چیزی هم اینجا بندت میکنه ، یه چیزی خیالت رو هم بند میکنه ، زندگی و زنده گی رو هم ، هیشکی هم نباشه ، خودت به کار خودت کار داری ، اگه همه چی هم خوب پیش بره ، خودت باورت نمیشه ، همه اش منتظری یه چیزی بکشدت پایین ، یه جایی همه چی تموم بشه ، لذت هامون هم با طعم تلخ ، یه روزی تموم شدن ، قاطی شدن ... نمیدوم از کی و نمیدونم تا کی ، بالاخره باید بشه یه کاریش کرد ؟


+ نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 22:36 توسط baran |

امروز روز خوبی بود .
امروز پر از آفتاب بود . حتی وقتی نمور بود باز هم روز خوبی بود .
امروز از صبح تا شب خوب بود .
پر از مریم ، پر از نجمه ، پر از مامان ، پر از حامد ، پر از کلمه ی زندگی ، پر از شنهای ساحل ، پر از فکر و حرف و قدم زدن زیر آفتاب و شکلات و میوه و خاطره ی سه بار بیست و پنج ساله شدن بود .
امروز روز خوبی بود .
حتی وقتی گاهی گذری به گذشته میکردم .
حتی وقتی یادم میامد که هنوز فراموشش ، فراموششان ، فراموشت ، فراموشت ، فراموشت نکرده ام .
امروز روز خوبی بود .
کیک تولد هم برای نجمه بردم .
با مریم هم اولویه تولد خوردیم .
دو بار هم با مامان حرف زدیم .
فکر نمیکنم که زنگ بزند . حتی وقتی روی پیغام گیر هم صدای خودم باشد .
شاید هم خودم زنگ زده باشم . پوسته پوسته شده باشم .
امروز روز خوبی بود ...
امروز روز خوبی بود ...
امروز
روز
خوبی
بود
.


+ نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 10:59 توسط baran |

اسمش این نیست ، اما من دوست دارم گلی خطابش کنم . وقتی که اومد خیلی شاد بود . اونقدر شاد و خندون که حتی به این همه شادی و سرزندگی اش حسودی مون میشد . چرا اون میتونست اون قدر بلند بخنده ، این قدر بی پروا برقصه و ما ها همه کم کم این چیزا یادمون داشت میرفت . ماها داشتیم توی خودمون فرو میرفتیم ، شایدم غرق میشدیم . کسی نبود دستمونو بگیره ، یا یادمون بندازه زندگی قبلنا چیزای دیگه ای هم داشت که فوق العاده لذت بخش بودن و زندگی میتونه مزه خوبی زیر زبون مون بیاره . اون بلند خندید ، ما هم تکرار کردیم و بلند خندیدیم ، اون چرخید و دست ما رو هم گرفت و با هم چرخیدیم ، زندگی رنگی شده بود ، پر از گل های همیشه بهار ، داشت باورمون میشد ، داشتیم خودمونو سرزنش میکردیم چرا تا حالا این کارا رو نکرده بودیم ، چند هفته ای بود که از گلی خبر نداشتم ، اون قدر که زندگی خفتمونو میچسبه ، مشغولمون میکنه و همیشه دیر میرسیم ، من خیلی دیر فهمیدم ، گلی بیمارستان بود . گلی سه شبانه روز نخوابیده بود . گلی هی فکر کرده بود . سه روز پشت هم . حتی غذا هم نخورده بود . فقط فکر کرده بود . گلی بیمارستان بود . حالش هم اصلا خوب نبود . گلی شاد و خندون ما دیگه بلند نمیخندید . گلی شکسته بود .
قصه ی گلی قصه ی همه ی ما ها است . وقتی که نقاب میزنیم . وقتی که به رویمان نمیاریم . وقتی که میخواهیم توی چشم بقیه بزرگ و قوی باشیم . وقتی عادت کردیم همه ی بار غصه روی دوش خودمون باشه . بار شادی و خنده رو بدیم به بقیه . وقتی کسی نباید اشکامونو ببینه . وقتی بیان احساساتو میذاریم برای روز مبادا . گلی نوری بود برای زندگی بقیه . اما زندگی خودش مهتابی بود . ما هیچ کدوممون یاد نگرفتیم زندگی کردن چطوریه .
گلی داره برمیگرده . و برای همه ی ما جایش خیلی خالی میشه .

+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 11:45 توسط baran |

میدونی ماها هی دنبال یه خاکی میگردیم که توش ریشه بزنیم ، اما این اصلا مدل خوبی نیست لعنتی ! باید یادت بمونه که قرار نیست هیچ جایی برای همیشه بند بشی ، آخرش دیر یا زود باید بکنی و بری یه جای دیگه و این تا ابد ادامه داره . میدونی اینه که بعضی وقتا میشه بغض ، وقتی که گاهی دلت گیر میکنه و همه چی یادت میره و خودتو گول میزنی که شاید حالا این بار این طوری نشه ، هنوز دلت معجزه میخواد . اما آواره ایم ، باور کن ...

+ نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 10:59 توسط baran |

"لاَ يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا رَبَّنَا وَلاَ تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلاَ تُحَمِّلْنَا مَا لاَ طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَآ أَنتَ مَوْلاَنَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِين "

بقره ۲۸۶


+ نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 9:48 توسط baran |

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر این‌گونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،
و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که این‌گونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوست‌دار
که دست‌ِکم یکی در میان‌شان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین‌گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز
داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست ِکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.

ویکتور هوگو

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 23:57 توسط baran |